بی نهایت
به سوی بی نهایت و فراتر از آن
خیلی عجیبه، وقتی همه چیز سر جاشه و احساس می کنی سر جاش نیست. همه هستن ولی نیستن. همه چیز داری ولی نداری. اینکه آدمی باشی که همه چیز براش تعیین شده، همه اتفاق ها، کارها خودشون میان برات تعیین میشن و تو باید انجامشون بدی تو از اصل ماجرا حذف میشی. احساس میکردم که تغییر باید کرد، ولی هر تغییری رشد نبود. ترک کردن زمین با تمام ابهاماتش کار سختیه، اینکه از دلایل و منطقش رها بشی. بعضی اتفاقات بودن که غیر ممکن بودن. هیچ دلیل عقلانی و زمینی برای رخ دادنشون نیست، حداقل توی شرایط الانت. میخواستم ببینم که چطور میشه تصور کرد چیزی رو که هیچ وقت امکان نداره، صرفاً برای لحظاتی تصورش کردم. چقدر شگفت انگیز بود. جواب تمام گشتنهای من بود. بعد به این فکر کردم که چطور امکان داره؟ درست بود، غیرممکن بود که رخ بده. لحظات عجیبی بود که آخرش متوجه شدم، غیرممکن بودنش به خاطر یه سری افکار مبهمه، که صرفاً قانعت میکنن، که نمیشه. ولی نمیشد که رخ نده. بعد از ترک زمین، برای تصور کردن غیرممکنترین اتفاق، برگشتم روی زمینی که میگفت نمیشه. برگشتم ولی دلایل رو به حال خودشون گذاشتم. بیدلیل پذیرفتم که میشه. اومد بهم گفت که من می دونم تو به چی فکر می کنی من که مطمئن بودم حتی ایدهای از افکار پیچیده ی من نداره، صرفاً جهت کنجکاوی ازش پرسیدم که به چی فکر می کنم؟ شروع کرد به توضیح دادن: «تو داری به خونهی ۳ طبقهای فکر می کنی که در ورودیش از چوب درخت بلوطه، پنجرههاش از شیشههای دو جدارهای ساخته شدن که هیچ صدایی ازشون رد نمیشه. راه رسیدن به در ورودی از چمنهایی رد میشه که همین چند وقت پیش کوتاه شدن» همین که خواستم شروع کنم به حرف زدن، گفتش: «مگه الان به چیزی غیر از این خونه فکر کردی؟» -- پرده نمایش، ساکن، بدون تغییر، سرجاش وایساده بود. بهش خیره شده بود، به قصهای که رو به روش نقش بسته بود. نمیشد چیزی رو تغییر داد. یه تصویر فقط یه تصویر بود. -- یه عکس از چندتا کتاب بهم داد، گفت که به اینا نگاه کن. بعد از یه مدت کوتاهی گفت: «قاعدتاً به پرندههای مناطق گرمسیری فکر نکردی» -- افسوس که دیر شده بود. برگشت که از سالن خارج بشه تنها چیزی که تو فضا دیده میشد، باریکههای نوری بود که به سمت پرده نمایش در حرکت بودن پلههایی خارج از سالن بودن که بالا میرفتن، و پلههایی که پایین میرفتن انتظاری که برای اینجا اومدن کشیده بود، از برگشتن به پایین منصرفش کرد. از پلهها رفت بالا. رو به رو، انتهای تنها دری که باز بود، نور کمی سوسو میکرد -- یه عکس از طبیعت بهم داد که توش یه دشت بود که توش یه درخت بود کنار یه چمنزار. به من گفت: «به این درخت نگاه نکن» بلافاصله پرسید:«به چی نگاه کردی؟» گفتم:«به درخت» -- از راهرویی که به سمت این نور میرفت رد شد، رسید اتاقک کوچیکی که توش فقط یه میز بود با یه کتاب روش، جلو پنجره اتاق هم یه پروژکتور وصل شده بود. رفت جلوی پروژکتور. روش نوشته شده بود:«امواج درک میکنند» تمام پروژکتور رو زیر رو رو کرد، خبری از سیمی نبود. فقط دید که همین پروژکتور داشت اون تصاویر رو روی پرده نمایش مینداخت. برگشت رفت جلوی میز و کتاب رو برداشت، روی جلد سفید بود و چیزی هم نوشته نشده بود، صفحهی اول کتاب رو که باز کرد نوشته شده بود:«صرفاً جهت تست» شروع کرد به خوندن. داستان مواجه شدن نویسنده با آدمی بود که ادعا میکرد میتونه فکر آدما رو بخونه -- عکسهای زیادی به من داد و سوالهای زیادی پرسید، آخر سر عکس چندتا پرنده رو نشونم داد، پرسید که:«درسته که الان به پرندهها میخوای فکر میکنی، ولی واقعاً همین الان نمیتونی به بستنی قیفی شکلاتی فکر کنی که با دو نوع شکلات تلخ و گردویی درست شده؟» در اینکه میتونستم به این فکر کنم شکی نداشتم، چون همین که داشت میگفت شروع کرده بودم به فکر کردن بهش، ولی یه چیزی رو نمیفهمیدم، پرسیدم:«چرا اصلاً باید به چیز دیگهای فکر کنم؟» گفتش که:«قضیه اینجاست که اگه تو به چیزی داری فکر میکنی، به این خاطر هست که به هر دلیلی قبولش داری، یا حتی نداری، همین الان فقط با حرفایی که من بهت زدم، با عکسایی که نشونت دادم، به چیزهای مختلفی فکر کردی که شاید هیچکدومش رو نمیخواستی، چیزهایی که حتی ممکن بود برات ناخوشایند باشن. این رو در نظر بگیر که میتونی بدون هیچ دلیل منطقی و عقلی و احساسی و ...، فقط چون که میخوای، شروع کنی به فکر کردن به یه چیز دیگه» بعد گفت:«تغییر توی چنین لحظهای بوجود میاد» -- همین که چند صفحه از کتاب رو خوند، کتاب رو گذاشت روی میز. رفت جلوی پنجره. مبهوت تصویری شد که الان روی پرده نمایش بود: یه بستنی قیفی شکلاتی -- فیلم عجیبی بود، توش داشت پروژکتوری رو به تصویر میکشید که امواج ذهن آدم رو روی پرده دوبعدی سفیدی مینداخت که توی سینما بود. همین که فیلم جلوتر میرفت تخیلیتر میشد، تا اینکه سکانس آخر فیلم تمام این تخیل رو با واقعیت گره زد -- از پلهها رفت پایین و برگشت داخل سالن سینما. تا ردیف اول جلو رفت و اونجا نشست. با خودش فکر کرد اگه من تمام مدت فقط فیلم رو نگاه کنم، به چیزی جز فیلم فکر نکردم. بلند شد تا دیگه از سینما بره بیرون، سینما نیمه-تعطیل بود، کسی اونجا نبود. برای همین از همون در ورودی خواست که بره بیرون. و توی این زمان کوتاه به این فکر کرد که چقدر داره به این فکر میکنه که هیچ آدمی امروز اینجا نمیاد. شاید به این دلیل که همه جا ساکت بود. همینطور که به در نزدیک میشد به جای این فکر قبلی، شروع کرد به فکر کردن به صدای همهمهی آدمایی که پشت در وایسادن اینکه وقتی در ورودی رو باز کرد دید که یه صف طولانی پشت در منتظر وایساده بودن، متعجبش نکرد؛ از این متعجب شد که وقتی داشت از در سینما بیرون میرفت، تابلوی جلوی سینما رو دید که یه جاییش تبلیغ یکی از فیلمهای این سینما بود، که کنارش نوشته شده بود: سینمای سهبعدی تمام راه خونه داشت به این فکر میکرد که دنیایی که توش بود میتونست تصویر یه پروژکتور سهبعدی باشه، درست مثل همونی که داخل سینما دیده بود -- فیلم که تموم شد، من تا آخر تیتراژ هم نشستم که سازندههای فیلم رو ببینم چه کسایی بودن، گرچه تمام مدت فکرم پیش این جمله بود که تغییر باید از درون شروع شه کتابفروشی خیلی شلوغ شده بود، همه اومده بودن یه کتاب بخرن، یکی داشت بلند بلند نویسنده یه کتاب رو برای دوستش پشت تلفن میخوند، یکی داشت پاورقیهای کتابها رو بررسی میکرد، یکی دیگه ولی داشت فقط اونجا راه میرفت و شعر میخوند، انگار اصلاً نمیخواست کتاب بخره به هر حال آخرین کتاب، صفحهی آخرش رسید و قصه بدون هیچ مقدمهای تموم شد از کتابفروشی رفت بیرون، به ماشینی که پنجرههاش باز مونده بود خیره شد، صدای موزیکی که از رادیوش میومد فضای اونجا رو پر کرده بود در اون لحظه به نظر رسید که قصهها تموم شدن، شعرها نثر شدن، درختها خشک شدن، ریشهها کنده شدن، برفها آب شدن، آبها یخ زدن، یخها شکستن، درها دیوار شدن، دیوارها بتنی شدن، پنجرهها مات شدن، روزها شب شدن، پرندهها پا در آوردن و دیگه پرواز نمیکردن، اونایی که پا داشتن، بال درآوردن و رفتن، آدمها دیو شدن، دیوها غول شدن و غولها احمق شدن ابرها زیاد شدن و بارونها کم شدن، منطق و فلسفه درگیر شدن، ... در کتابفروشی باز شد، اون آدمی که فقط شعر میخوند اومد بیرون، نگاهش به همون ماشینی افتاد که صدای رادیوش همه جا رو پر کرده بود، نزدیکتر رفت و گفت: «یه چند سالی هست که اینجام» دست راستشو رو گذاشت روی شونههاش، انگار خیلی وقته همدیگه رو میشناسن ادامه داد: «هیچکس از اینجا کتابی نمیخره، یه چند نفر هم که خریدن، پس آوردن» اون دست دیگهاش یه دفتر بود، شروع کرد به ورق زدن دفتر دفتر خالی بود و هیچ چیزی توش نبود، همینطور که دفتر رو ورق میزد ادامه داد: «قصهاتو اینجا پیدا نمیکنی» شوکه شد از شنیدن این حرف، حواسش از صدای رادیوی اون ماشین پرت شد «دنبال اون قصهای که میخوای نگرد. شروع کن به نوشتنش.» دفتر رو داد بهش. اون رفت و دیگه برنگشت. ... چند قدم جلوتر، توی باغچهای که دیگه هیچ درختی نبود، خاک شروع کرده بود به جوونه زدن، اون فهمیده بود، این یه پایان نیست، فقط یه «شروع دوباره» است. هنوز داشت در می زد داشت به این فکر می کرد که صدای تق تق در رو نمی شه پس گرفت! اگه در زدی، پس حتماً کسی که توی خونه بوده شنیده، نمی تونی بری صدای تق تقی که شنیده شده رو پس بگیری و بگی من که در نزدم! همینطور که داشت در می زد، دید همسایه بغلیشون از بیرون برگشتن، خیلی کم پیش میومد که ببینه هستن، همیشه خونه نبودن همینطور که داشتن حرف می زدن شنید که یکیشون که داشت به پسرک نگاه می کرد، گفت: «ببین مثل این که ما زودتر رسیدیم، اونا هنوز برنگشتن...» پسرک جا خورد. اونا؟؟ پسرک دیگه در نزد می خواست همه تق تق های دری که روانه ی ذرات اطراف کرده بود رو پس بگیره، پسرک دیگه در نمی زد، ولی یه چیزو نمی فهمید هنوز رو به در وایساده بود، دستش هم هنوز روی در بود، پسرک در نمی زد، ولی دستش هنوز داشت روی در می کوبید یاد لحظه ای افتاد که آسانسور از طبقه ی ۷ رد می شد، به این فکر می کرد اگه در هیچ وقت باز نشه چی؟ به خودش و در و اون موقعیتی که توش بود نگاه کرد، چقدر شبیه هیچ وقت باز شدن در بود لحظه ای که جلوی در ورودی ساختمون وایساده بود، همه ی درا باز بودن، وقتی برگشت که بره توی ساختمون به این فکر می کرد که در اونجا هم بازه پسرک برای یه لحظه گیج شد، قبل از اینکه سوار آسانسور بشه، می دونست که در بازه، ولی به طبقه ی ۷ام که رسید از خودش پرسیده بود اگه در هیچ وقت باز نشه چی؟ مگه در بسته است اصلاً که به این فکر کرد؟ قبل از اینکه در آسانسور بسته شه همه ی درا باز بود به این داشت فکر می کرد که اون لحظه ای که توش وایساده بود چقدر شبیه این جمله بود: «هیچ وقت در و باز نمی کنه» مثل این بود که یکی داخل آسانسور اینو شنیده و رفته تمام شرایط رو شبیه این جمله کرده، فقط این نبود که پسرک رو گیج کرده بود، ۳ روز پیش، وقتی که داشت از بیرون بر می گشت، به در بسته ورودی ساختمون همین که داشت نزدیک می شد نگاه می کرد، به این فکر می کرد که اگه کسی تو این ساعت روز نره بیرون، شانسی برای باز بودن در ندارم چون در ورودی از بیرون باز نبود، حرفش درست بود، اگه کسی نخواد بره بیرون که نمی تونه کسی رو مجبور کنه و همین که داشت دیگه به در می رسید، برای یه لحظه به خودش گفت: «اگه یکی واقعاً بخواد همین لحظه بیرون بره چی؟ اگه یکی اصلاً منتظر باشه که من بیام که بیاد بیرون و در و باز کنه چی؟» انگار با این فکر راه نفسش باز شده بود ... وقتی داشت در ورودی رو پشت سرش می بست، از همسایه شون خداحافظی کرد پسرک هنوز همونجا جلوی در بود، به خودش گفت اگه یکی ازم می پرسید چطوری می تونی «هیچ وقت درو باز نمی کنه» رو نشونم بدی؟ قطعاً به این خوبی که دارم می بینم نمی تونستم توضیح بدم پسرک نفهمید چرا هنوز هم دست به در کوبیده می شد، کسی توی خونه نبود، و تازه... ولی فکر پسرک یه جای دیگه بود، به اتفاقی که می خواست بیوفته داشت فکر می کرد ۳ روز پیش بعد از اینکه به این فکر کرد که شاید کسی واقعاً خواست الان بره بیرون، حتی دیگه «شاید» رو نگفت، درست مثل آدمی که توی هواپیما نشسته، یهو تصمیم می گیره بپره پایین، چتر نجات رو ور می داره و آماده پریدن می شه ولی لحظه ی آخر سقوط آزاد رو ترجیح می ده...همینطوری از هواپیما می پره پایین گرچه ارتفاع هواپیما خیلی زیاده...ولی اون به این فکر می کنه که شتاب گرانش زمین خیلی بیشتر از این حرفاست پسرک علت اینکه هنوز دستش به در کوبیده می شد رو نمی فهمید، ولی اینو فهمید که فقط چند سانتیمتر با دستگیره در فاصله داشت، شاید باید در و باز می کرد خودش و شاید می دید که کسی نیست، پسرک این کار و نکرد و فقط گفت: هرچی که باید، خودش در و باز می کنه و می گه و بعدش داشت به این فکر می کرد، فقط ۱۵ ثانیه طول می کشه یه کیلومتر رو سقوط کنه گرچه پسرک کماکان در نمی زد، ولی دستش هنوز هم داشت به در کوبیده می شد... ولی صدای کوبیدن به در اونقدر محکم بود که مطمئن بود هر کاری که لازم باشه انجام بده، قبلش باید دوباره برگرده پایین» نیمه شب نبود، روی پشت بوم نبود، و دیگه گیج نبود. جلوی در ورودی ساختمون وایساده بود، دیگه خورشید کاملاً در اومده بود و وسط آسمون بود، همه چیز مثل روزهای دیگه به نظر می رسید، ولی یه چیزی فرق می کرد، همه خونه ها درشون باز بود، همه پنجره ها باز بود، ولی هیچ آدمی دیده نمی شد، هیچ صدایی نمی اومد. پسرک از پله های جلوی ساختمون اومد پایین، رسید به خیابون، دید که همه ی خونه ها اینطورین، حتی در اتاق نگهبانی جلوی ساختمون هم باز بود، ولی خبری از هیچ کس نبود، حتی اون دو نفری هم که داشتن در پشت بوم رو باز می کردن دیگه نبودن، مثل یه هزارتوی روشن بود، به هزار طرف می شد رفت، هر هزار طرف هم راهش باز بود، گرچه فقط یک راه بود که می رسید، یک راه بود که پسرک رو به اون چیزی که می خواست می رسوند، پسرک آماده ی رفتن به همون راه بود، برگشت و به بالای ساختمون نگاه کرد، جایی که پشت بوم بود، مدت زیادی رو پسرک اون بالا به فکر کردن گذرونده بود، تصمیمشو گرفته بود، ولی هیچ کس دیگه ای نبود که ازش بپرسه که چکار باید بکنه، پسرک برگشت داخل ساختمون، حتی آسانسورا هم منتظرش بودن و درشون باز بود، اینکه کسی نبود، مهم نبود، پسرک تصمیمشو گرفته بود، داخل اولین آسانسور شد و دگمه طبقه ۱۰ام رو فشار داد، در آسانسور بسته شد، پسرک از لحظه ای که همه ی اون خونه هایی رو دیده بود که درشون باز بود، فقط به این فکر می کرد که همه ی درها بازن، پس اونجایی هم که می خوام برم، درش بازه پسرک داشت تا چند دقیقه دیگه می رسید... همه جا تاریک شد، وقتی رفت در رو هم قفل کرده بود، همون کنار پنجره بغض کرده بود، می خواست گریه کنه، ولی نمی تونست، به نامه ی روی میز خیره شد، توش همه چیز رو نوشته بود، اینکه چقدر براش مهم بود، ولی چه فایده ای داشت؟ اون دیگه رفته بود طوری هم رفته بود، که دیگه هیچ وقت برنگرده، ... وقتی داشت با تمام سرعت از پارکینگ فرودگاه به سمت در ورودی می رفت یاد این افتاده بود، خنده اش گرفته بود، با یه دستش نامه رو محکم گرفته بود، اونقدر سریع داشت می رفت که کل فرودگاه داشتن بهش نگاه می کردن، رسید جلوی گیت، هیچ کس اونجا نبود، به برنامه پروازا نگاه کرد، نیم ساعت دیگه تازه گیت رو باز می کردن برگشت و دید که روی یکی از صندلیا نشسته، نامه رو همونطور محکم نگه داشته بود توی دستش، رفت پیشش که نامه رو بهش بده، -رفتی این نامه اومد برات! از روی پاکت سفید نامه چیزی نمی شد فهمید، به نظر می رسید که باور کرده، دیگه خیالش راحت شده بود تقریباً، راه افتاد رفت توی مغازه شکلات فروشی که توی فرودگاه بود، بزرگترین جعبه رو ورداشت و داشت بی دلیل بهش نگاه می کرد، فروشنده که دید بالاخره یکی اون جعبه رو ورداشته، خوشحال شد و اومد پیشش، -آقا مطمئنید که این شکلات رو می خواید بخرید؟ همینکه این رو گفت چشمش به قیمت روی جعبه افتاد: ۲۵۰۰۰ تومان انگار هیچ تصوری از اون عدد نداشت، کیف پولشو در آورد، یه چک ۵۰،۰۰۰ تومانی به فروشنده داد، فروشنده گفت: -خوردش کنم براتون؟ گفت: -نه! ۲تا می برم. با کمک فروشنده یه جعبه دیگه از بالاترین طبقه ی قفسه آوردن پایین، تقریباً ۱۰ دقیقه گذشته بود، رفت بیرون مغازه رو نگاه کرد، هنوز داشت نامه رو می خوند، نمی دونست دیگه چیکار کنه، به فروشنده گفت: -می تونید یکیشو برام باز کنید؟ فروشنده هم که خوشحال بود که بالاخره یکی اون شکلاتارو خریده، قبول کرد به پسری که اونور مغازه بود گفت: اون تیزر رو بیار شکلات رو گذاشتن روی میزی که جلوی مغازه بود، باز کردنش کار سختی بود، تمام جعبه رو یه تیکه بسته بودن، باید حتماً با تیزر آروم آروم بازش می کردن، فروشنده مشغول شد به باز کردن شکلات، ولی اون یه نگاهش همش به بیرون مغازه بود، هنوز داشت نامه رو می خوند! فقط ۲ صفحه بود، چطور می تونست اینقدر طول بکشه؟ توی این فکر بود که فروشنده گفت: -تموم شد! می تونید میل کنید شکلاتتون رو دیگه هیچ ایده ای نداشت، پولشم تموم شده بود، چشمش به صندلی فروشنده توی مغازه افتاد، یه چیزی به فروشنده گفت، فروشنده هم با حالتی که نگران و گیج به نظر می رسید، سرش رو به حالت تأیید تکون داد، بعدش رفت و صندلیش رو آورد داد بهش، با کمک فروشنده میز رو از مغازه بردن بیرون، صندلیش رو گذاشت پشتش، بسته شکلات رو هم روی میز، هر کی رد می شد یه شکلات بر می داشت و تبریک می گفت، هیچ کس هم نپرسید که شکلات برای چی بود، اگرم می پرسیدن احتمالاً باید جواب می داد: -منتظرم یکی خوندن نامه اش رو تموم کنه! دیگه داشت خوابش می برد که دید، خوندن نامه تموم شد نامه رو تا کرد گذاشت توی کیفش و بلیطش رو در آورد، از بلندگوی فرودگاه داشتن اعلام می کردن که گیت باز شده، برای یه لحظه این فکر به ذهنش رسید، شاید نامه رو یه جوری نوشتم که شبیه خداحافظی بوده؟ توی همین فکر بود که دید پا شده و داره میاد به سمتش، وقتی رسید پرسید: -می تونم از این شکلاتا وردارم؟ و بدون حتی یه لحظه فکر کردن جواب داد: -نه! برگشت و به فروشنده اشاره کرد که بیاد، فروشنده اون جعبه دیگه رو آورد براش، جعبه رو داد بهش و گفت: -ولی اینو چرا! وقتی جعبه رو داد بهش، دید که اون هم بلیط رو گذاشت روی میز و گفت: -تو که می خواستی این همه پول خرج کنی، حداقل می رفتی یه لباس فروشی خندید، بلیط رو برداشت و جلو چشم همه پاره اش کرد. اون روز همه فرودگاه گیج شده بودن... به نزدیکترین دوستش گفت: -از کجا باید برم؟ دوستش با دستش به جاده ای که کنارشون بود اشاره کرد و گفت: -از اینجا باید بری رفت کنار جاده وایساد به جاده خیره شد، تا چشم کار می کرد اون جاده سر جاش بود، تموم نمی شد، یکی سوار ماشین همون موقع رد شد، از اون پرسید: -این جاده کی تموم می شه؟ گفت: -هیچ وقت. ناامید برگشت و به نزدیکترین دوستش نگاه کرد، خواست بگه چرا این راه تموم نمی شه که دید دوستش با حالتی که خیلی عصبانی به نظر می رسید، داد زد گفت: -چرا گوش نمی دی؟ گفتم باید از جاده رد شی! فقط ۱۰ متره عرض جاده! پسرک به پشت بوم رفته بود، تمام مدت به ستاره ها زل زده بود، نور شب می خورد توی صورتش، هوا خنک بود، زندگی زیر سقف پشت بوم ادامه داشت... ولی اینجا، روی پشت بوم همه چیز فرق می کرد حتی ثانیه ها هم به اونجا که می رسیدن وای میسادن و به پسرک خیره می شدن اون برگشته بود، پسرک گیج شده بود نمی تونست بره پایین و اونو ببینه، گرچه شمردن لحظه ها برای دیدنش تموم زندگیش شده بود، شاید به همین خاطر روی پشت بوم زندگی متوقف شده بود، تنها حرکتی که دیده می شد،حرکت قطره های اشک روی صورت پسرک بود، پسرک گیج شده بود، دلایل زیادی داشت که بره پایین و اونو ببینه ولی ترس ها و تردیدهاش کافی بودن که سرجاش بمونه صداهایی از پایین می شنید، صدای خنده دخترک بود، حرف می زد و می خندید، اون پایین زندگی ادامه داشت، روی پشت بوم ولی همه مبهوت پسرک بودن، پسرک هم مبهوت صدا. گیج شده بود، در پشت بوم فقط ۳ متر باهاش فاصله داشت، می تونست بره پایین ببینه چه خبره، ولی فکرش... صدای دخترک خوشحال بود، کم کم دلایل پایین رفتن به صفر ته می کشیدن... برای یه لحظه دلایل پسرک به صفر رسید، هیچ دلیلی نداشت که پایین بره، پسرک از این گیج شده بود، چرا هنوز زندگی سرجاش وایساده بود؟ تمامی ذرات هنوز هم به اون زل زده بودن. افکار پسرک ساکت شد، احساس کرد می خواد بره پایین، هیچ دلیلی نمی خواست هنوز هم گوش می داد، نور شب مستقیم می خورد توی صورتش، هنوز زندگی روی پشت بوم سرجاش وایساده بود، پسرک به یاد گذشته افتاده بود، اون وقتی که توی طبقات پایین بود، پسرک یک بار به سمت پشت بوم رفته بود، ولی هیچ وقت در رو باز نکرده بود، در قفل شده بود توی اون طبقه ای که پسرک زندگی می کرد، اتفاقات زیادی افتاده بود، آدم های زیاد اومده بودن و رفته بودن، ولی وقتی اون روز رسید، پسرک پشت در وایساده بود، دیگه قدش به این می رسید که از چشمی بیرون رو ببینه خوشحال بود، دیگه می تونست مثل خیلیای دیگه بیرون رو از چشمیه در ببینه ولی همون موقع بود که از چشمیه در یکیو دید، در رو باز کرد و بیرون رفت، دخترک اونجا وایساده بود، منتظر بود که یکی بیاد، پسرک مبهوت شده بود، نمی دونست چیکار کنه، یاد اون در قفل شده ی پشت بوم افتاد، فقط به فکرش افتاد بره به سمت در و تظاهر کنه که می خواد در رو باز کنه، پسرک رفت، فقط کافی بود دستگیره در رو بچرخونه که در باز شه، پسرک گیج شده بود، اون در قفل بود و هیچ کس نمی تونست بازش کنه، فقط در رو باز کرد و رفت روی پشت بوم، پشت سرش در رو بست. و الان پسرک می خواست فریاد بکشه که چرا در رو باز کرد و رفت روی پشت بوم لحظات سر جاشون خشک شده بودن، برای یه لحظه همه جا ساکت شد، شاید همه چیز تموم شده بود... زندگی همه جا سرجاش وایساد، حتی توی طبقات پایین. . بالاخره پسرک زیر گریه زد، هق هق گریه اش سکوت رو شکست، زندگی به راه افتاد، صدای خنده های دخترک دوباره شنیده شد، صدای تق تق کوبیدن به در میومد، یکی داشت داد می زد: کلید توش گیر کرده، باید قفل رو در بیاریم صدای یکی دیگه میومد که می گفت: یه چشمی هم بزاریم واسه در پشت بوم پسرک هنوز داشت گریه می کرد، هوا رو به روشنی می رفت، همون موقع صدای اولین خروس هم در اومد، پسرک دیگه باید می رفت پایین، چیزهایی بود که باید می دید و می شنید، و حرف هایی که باید می گفت و می نوشت، پسرک نمی دونست چیکار باید بکنه، ولی صدای کوبیدن به در اونقدر محکم بود که مطمئن بود هر کاری که لازم باشه انجام بده، قبلش باید دوباره برگرده پایین، با آستین لباسش اشکاشو پاک کرد، نمی خواست وقتی بر می گرده پایین، دخترک صورتش رو خیس ببینه... ولی وقتی اونی که اینطوری با تمام وجودت داری براش می میری...بهت توجه نمی کنه تمام دنیا توی یه لحظه تموم می شه، خوردن غذا بی معنی و بی هدف می شه، کلاً فلسفه ی بودن به پوچی می رسه ... ولی این آخر داستان نیست، همش یه چیزی رو آدم به خودش می گه که اینطوریه: دوستت دارم اگه بهم توجه کنی، دوستت دارم اگه بهم نگاه کنی، دوستت دارم اگه به حرفام گوش بدی دوستت دارم اگه بهم کمک کنی، دوستت دارم اگه... همش یه اگه هست، یه شرط عشق شرطی شاید اسمش باشه، ولی این شرطا همشون خودخواهانه است، ... تا اینجا دو تا شعار بود، یکی اون یکی رو زیر سوال برد، ولی کماکان این آخر داستان نیست ... یه نوازنده ی ویولون که خیلی تو کارش حرفه ایه، یه روزی، از یه جایی رد می شه، یه پیانیست رو می بینه که داره با تمام وجودش یه قطعه ی بی نظیر رو می زنه، مبهوتش می شه، هماهنگی ریتم آهنگی که می زنه، تمام وجودش رو زنده می کنه، کلاً ویولون رو فراموش می کنه و تمام مدت خیره به دستای پیانیست به این فکر می کنه که چی می شد اگه با هم فقط یه آهنگ می زدن؟ با این حالتی که داره، تمام مدت به این فکر می کنه که چرا یک لحظه نواختن این آهنگ رو قطع نمی کنه این پیانیست؟ و به من نگاه نمی کنه؟ ... سوال اینه: به چی نگاه کنه؟ تمام بودن یه نوازنده به زدن اون آهنگیه که احساس می کنه باید بزنه، وقتی از نواختن می ایسته، دیگه کسی نمی بیندش، یعنی نمی تونه ببینه ... نوازنده ی ویولون، فکر می کنه این پیانیست همونیه که باهاش بهترین آهنگ رو می تونه بزنه، با افسوس از اینکه اون پیانیست هیچوقت بهش توجهی نمی کنه، تنها اتفاقی که براش می افته اینه که هیچ آهنگی نمی زنه، هیچ کس نمی تونه بشنوه که چی می تونه بزنه ... نوازنده، ویولون رو می گیره دستش، شروع می کنه به نواختن بهترین آهنگی که تا حالا فکرشو کرده که بزنه، صدای پیانو توی فضا ادامه داره الان دیگه همه می فهمن، می شنون و می بینن که اون ویولونیست چی می گفت، اونا برای هم ساخته شدن، ولی فقط وقتی که جفتشون دارن بهترین قطعه ی زندگیشونو می زنن، مستقل از صدایی که توی فضا جریان داره ... افسوس و ناامیدی، شاید تنها عایقی باشن که شگفتی آدم رو از بیرونش جدا می کنن، طوری که هیچ کس نتونه صداش بهت برسه، صدای تو هم نتونه به کسی برسه . چیزی که می بینم مهم نیست، اون چیزی که حقیقت داره مهمه چیزی که می بینم خیلی راحت می تونه عوض شه، می تونه با خاک یکسان شه، می تونه تا عرش کشیده شه چیزی که حقیقت داره، کاری نداره که من چی دارم می بینیم چیزی که هست، هست، حتی اگه نبینمش ۲۰۰ سال دیگه که نه من هستم و نه تمام اونایی که می شناسم، فقط همینه که می مونه، حقیقت. حقیقتی که نمی بینم، نمی دونم حقیقتی که با برداشت غلط من یا هر کس دیگه ای عوض نمی شه حقیقتی که همیشه هست و داره به سمت من میاد، حقیقتی که مطلقه، حقیقتی که توی واقعیت متجلی می شه که فقط ببینمش حقیقتی که توی واقعیت نمی شه عوضش کرد، حقیقتی که انگار بی ربطه به هرچی که می دونم، حقیقتی که جواب اون چیزی که می خوام داخلشه جوابی که نمی دونم جوابی که کامل ترین جواب ممکنه جوابی که به هرشکل ممکنی میاد شاید از پنجره بیاد توی خونه شاید توی متن یه آهنگ باشه، بیاد بیرون ازش شاید با یه نگاه تکراری بیاد هرطور و هر شکل، مستقل از تمام چیزایی که باور دارم حقیقتی که شاید وقت غروب خورشید، شروع به روشن کردن زمین کنه حقیقتی که شاید با یه حرف بی معنی شروع شه، با یه بن بست تکراری حقیقتی که اهمیت نمی ده به هر محدودیت قابل تصوری که داشته باشی حقیقتی که بیرون از هر قید و وابستگی، از هر زمان و مکانه حقیقتی که طولش نمی ده، ورای زمانه حقیقتی که قابل فهم نیست ولی قابل درکه حقیقتی که هیچ کس نمی دونه و فقط یکی هست که می دونه که اونم خداست حقیقتی که جایی اون بیرون نیست که بگردی پیداش کنی حقیقتی که قابل استنتاج نیست ولی می شه شنیدش حقیقتی که با توهین کسی تاریک نمی شه، با تردید کسی محو نمی شه حقیقتی که نیازی به پیدا کردن راه نداره، که آخرش راه می شه همون چیزی که حقیقت داره، همون چیزی که حقیقت ساخته. حقیقتی که کاری نداره که کی چی داره می گه درموردش، چند نفر می گن تلخه، چند نفر می گن دست نیافتنیه،چند نفر فکر می کنن سیاهه، اونقدر کامله که حتی نمی خواد بهشون چیزیو ثابت کنه، می ذاره خودشون بفهمن حقیقتی که می گه اینی که می بینی شاید نیست، ولی اونی که هست، هست. و تنها واقعیتی که حقیقت داره اینه که من نمی دونم، ولی خدا که می دونه... و این تنها حقیقتیه که می دونم
| Design By : Night Skin |
